تبليغاتX
تنهای تنها
فقط حقیقت و تنهاییهای من

 

سلام  من برگشتم اره مسافرت تموم شد  شکر خدا که سالم برگشتم  این مسافرت یه مسافرت واقعا خوب بود  اول که حوصلم سررفته بود یکم بهتر شدم دوم یه چیزایی واسه خودم خریدم که ارزشو داشتم سوم  به خدا نزدیکتر شدم 

رفتیم تهران تقریبا خوش گذشت اره خوب بود پذیرایی مفصل اقواممون و گردش و پارک و ....  این مسافرت رو برام لذت بخش کرد اما یکی دیگه از تجاربی که تو این مسافرت داشتم  واسه خواستگاری یکی از اقواممون رفتیم خونه عروس خانوم شاید یکی از معدود بارهایی بود که میرفتیم خواستگاری یعنی من  اونو از نزدیک میدیدم  { راستی شما تا حالا تو یه جلسه خواستگاری رفتید؟؟؟}  خب واقعا خیلی سخته نه؟؟  اره واقعا ولی من که  میدونید عشقم چییه ؟؟ وقتی بخوام برم خواستگاری با خیال راحت میرم اخه طبق همون رویایی که دارم من باید با عشقم تا قبل خواستگاری یه مدت زیادی دوست باشم و با اون یه رابطه کاملا پاک داشته باشم و اونو کاملا بشناسم این راه زندگی منه که انتخابش کردم خب اون شب یه تجربه جالب بود واسم .

بعد از اون نتونستم تو مراسم عقد شرکت کنم اخه مجبور بودم برگردم ولی شاید این حکمت و مصلحت خدا بود که من برگردم با اتوبوس  تا اینطوری  بیشتر به خدا نزدیک شم  واسه برگشتن از تهران توی بزرگراه تهران -قم   تازه ۳۰ کیلومتر بود که از تهران حرکت کرده بود اتوبوس یه تصادف وحشتناک کرد که سه تا ماشین رو با هم له کرد شانس اووردم که راننده وقتی ترمز کرد یه دفه اتوبوسو کنار نکشید وگرنه اتوبوس هم چپ میشد و اونوقت دیگه .....  خب اون ۳ تا ماشینی که چپ شد و یعنی پرس شد واقعا همه میگفتم معجزه شد که زنده موندن اخه یکیشونم  صورتش پر خون بود و بعضیها میگفتن ضربه مغزی شده من که که امیدوارم زنده بمونه بعدشم  تقربا تا یه روز نه صبحانه نه ناهار نه شام خوردم و  تو این مدت فقط یه لیوان اب خوردم فقط داشتم میمردم از خستگی و گرسنگی  . به هر حال من که این تصادفو دیدم واقعا شوکه شدم  و گفتم اگه من میمردم ...... ولی خب یکم هم ارامش داشتم چون به خودم گفتم اگه میمردم شاید  اونقدر بد نبودم که بخوام ناراحت باشم و  دلیلی برا ترس از مرگ نداشتم و تصمیم گرفتم یکم بیشتر مراقب رفتارم باشم  بیشتر خوب باشم و رفتارهای بدی که دارم کنار بذارم هر چند به نظرم بد نیستم و خوبم { به خدا از خودم تعریف نمیکنم و واقعییته } به هر حال خوشحالم که زندم اخه خیلی ارزوها واسه این زندگیم دارم  ارزوی محبت یه دخترو به خودم دارم و هزاران ارزویی که توی سرم هست و نمیدونم کی بهشون میرسم ولی بازم میگم خدا رو شکررررررررررر

شاید مهمتریم درسی که از این مسافرت گرفتم همین بود و میتونم خوشحال باشم که هنوز زندم

چون الان ساعت ۴:۵ دقیقه نصفه شب هست و من شدیدا خوابم میاد  به خاطر همین اگه بد مینویسم ببخشیدم  اخه یه ساعت پیش میخواستم بخوابم ولی وقتی دیدم اگه بخوابم دیگه واسه نماز صبح  نمیتونم بیدار بمونم نشستم تا اذون رو بگن  و نماز رو بخونم و با خیال راحت نماز بخونم  و بگیرم بخوابم اخه هیچکی خونمون نیست  بقیه فردا صبح از مسافرت میان. 

بچه ها ازتون میخوام اگه از دست من ناراحتید منو حلال کنید هر چند تو زندگیم سعی میکنم کسی از دستم ناراحت نشه بعدشم سعی میکنم  هیچ وقت دروغ نگم ولی نمیدونم شاید  کسی از دستم ناراحت باشه.

در کل یه تجربه خوب و جالب و جدید به زندگیم اضافه شد که منو بیشستر به خدا نزدیک کرد 

مسافرت خوبی بود خدا رو شکرر  خیلی خوش گذشت جای همه خالی بود

تصمیم گرفتم بیشتر شاد باشم اره درسته دنیا دو روزه ولی به خدا شاد بودن سخته با این همه تنهایی و بدون رفیق بودن  

راستی بچه ها یادتونه یه ماهه پیش میگفتم کی میشه این دانشگاه تموم بشه؟؟؟ حالا واقعیتش دلم واسه دانشگاه رفتن و درس خوندن تنگ شده . ولی دلم واسه هیچکدوم از همکلاسیهام تنگ نشده به جز یکیشون که بماند کییه؟ هرچند میدونم بیشتر تون حدس زدید اون کییه ؟   دلم واسه استاد ازمایشگامون  بشتر از همه تنگ شده  خیلی باحاله و خیلی دوسش دارم

خب ببخشید اگه زیاد حرف زدم من دیگه برم یکمم بخوابم کم کم هم اذونو میگن  فکر کنم الان دارن اذون میگن. میگن دعا کردن تو نماز صبح خیلی زود براوورده میشه   خدایا اول سلامتی خودم و خانوادم و همه کسایی که دوسشون دارمو بده  دوم سعادت و خوشبختی   سوم  هم ..................

برام دعا کنید   فعلا بای    خدایا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 4:27  توسط وحید  | 

 

سلام

بالاخره دارم میرم مسافرت  خوشحالید یه هفته نیستم نه؟؟  خب بذارید برم ببینم چی میشه؟؟ ببینم خوش میگذره یا نه؟؟ فقط اومدم بگم یه هفته نیستم خیلی وقته منتظر ۵ شنبه هستم و شروع این مسافرت اره دارم میرم تهران

خب  یه هفته ای برمیگردم امیدوارم خوش بگذره بهم شما هم برام دعا کنید میام همه خاطراتمو مینویسم { مخصوصا واسه دل اونی که یه جورایی مثل خودمه و خیلی بهش نزدیک شدم و  یکمی بهش وابسته شدم  خودش خوب میدونه با کییم }    البته اگه سالم برگشتم .   برام دعا کنید

فعلا بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 9:55  توسط وحید  | 

 

سلامامیدوارم کسی نگه بازم گریه بازم  تنهایی بازم....  به خدا نمیشه نمیشه

امروز خیلی دلم گرفته نتونستم ننویسم نمیدونستم باید چیکار کنم؟ نمیدونم این دلتنگیهام و این روزایه سخت رو چه جوری بدست اووردم امروز به قبلا فکر میکردم به اون جرقه ای که تو زندگیم خورد و من رو با اینترنت و چت و یاهو ... اشنا کرد وگرنه شاید اصلا با ابن چیزا اشنا نمیشدم اره ۸ ماه پیش تو اون سایت اون شب که شیوا اومد و من باهاش اشنا شدم و زندگیم رو به کلی تغییر داد فکر نمیکردم اونقدربچه باشم که بهش وابسته بشم ولی گذشت تا به خاطرش همه چیز رو یاد گرفتم تا شاید راحت تر باهاش بتونم صحبت کنم ولی  کاش میدونستم اون بچه تر از منه من که هیچ بدی بهش نکردم شایدیکی از اونایی که باهاشون میچتم شایدم ....

نمیدونم تا کی باید این تنهایی رو تحمل کنم اما خوابی که دیشب دیدم من رو داره دیوونه میکنه  { اره من با یه دختر در خونشون اشنا شدم اسمشو پرسیدم گفت... بعدش با هم رفتیم بیرون حسابی خوش گذشت اما یه دفه از خواب پریدم} اره مثل یه رویا بود اون دختر خیلی مهربون بود ولی خب حتی نتونستم خوابشم تا اخر ببینم  این روزا داره سخت میگذره این روزا دارم تنهایی رو بیشتر حس میکنم ولی  عیب نداره دیگه بهش عادت کردم  ولی میدونید چقدر سخته؟؟؟

فعلا فقط منتظر ۴ روز دیگه هستم تا بریم مسافرت{تهران} و یکم خوش بگذره  هرچند میدونم اینم میگذره و بازم میام و مینویسم از دلتنگی که تو زندگی هر کسی هست ولی  شاید من بلد نیستم تحملش کنم بلد نیستم

نمیدونم چیکار کردم ولی با خودم گفتم کاشکی با اینترنت و چت و ... اشنا نمشدم  و همون پسر ساده بودم که از هیچ چیز این دنیا خبر نداشت ولی بعدش گفتم نه شایدم خیلی بهم کمک کرد اخه با خیلی چیزا اشنا شدم  با خیلی ادما .  ای کاش تعبیر خوابم رو میدونستم ای خدا ولی نمیدونم   نمیدونم نمیدونم  به خاطر همینم دارم دیوونه میشم     خدایا من صبر ایوب ندارم بسه دیگه  دیگه نمیتونم با تنهایی کنار بیام  نمیدونم دیگه قلب من از ته دلم شاد میشه؟؟؟؟  دیگه عاشق  واقعی میشم؟؟؟؟

خدایا کمکم کن                            ولی بازم خدایا شکرت شکرت

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 10:14  توسط وحید  | 

 

خدایا دلم برات تنگ شده چیکار کنم؟؟؟

سلام خدا خوبی؟؟ چه خبرا؟؟/  اهان میدونم بهم نمیگی اخه اگه بگی از نامردی های این مردم و این ادمای نامرد من تازه میفهمم دنیا چه خبره؟؟ اره خدا جونم خودم میدونم همشون نامرد و بدن نمیدونن تو کی هستی؟؟ خدا وقتی اون دفه رفتم مسافر ت و دیدم از توی یه اتوبوس که ۵۰ نفر ادم سوارن واسه نماز صبح فقط  چند نفر  یعنی زیر ۱۰ نفر پیاده شدن خودم خوب فهمیدم دنیا چه خبره؟؟  اون وقت بود که فهمیدم  چه ادمایه نامردین که به خداشون هم نامردی کردن اونوقت به بندش نامردی نمیکنن؟؟

راستی خدا چرا ما اینقدر بدیم؟؟  نمیدونم  نمیدونم  چون خودم بدتر از همشون هستم

فقط میگم ببخشم اخه خیلی بدم و خیلی ناشکری کردم   خدا جونم خیلی دوست دارم  خدایا شکرت

خدا جون دیدی امتحانم بالاخره تموم شد یادته چقدر هی میگفتم  کی میشه که تموم بشه؟ حالا دیگه تموم شده و راحت شدم  خیلی هم خوب تموم شده  چون امتحانام رو خوب دادم میدونم خیلی کمکم کردی  ولی من هیچ وقت قدرتو نمیدونم

راستی خدا میدونی که هدف بعدیم چییه  نه؟//؟؟؟   کمکم  میکنی؟؟؟  اره میدونم بازم مثل همیشه برا رسیدن به این هدف بزرگ هم کمکم میکنی  خدا  میخوام تا ۲۰ تیر به  نصف هدفم برسم یعنی میشه؟؟؟؟ خدا خودت میدونی که برا رسیدن به این  هدفم چقدر سختی دارم میکشم پس کمکم کن باشه؟؟؟/؟

خدا خیلی دوست دارم بازم کمکم کن دیگه برام مهم نیست عاشق باشم حداقل الان مهم نیست   خودت کمکم کن بتونم  فرشته زندگیمو یه روزی پیدا کنم و تا اخر عمر  براش جون بدم اخه چون خواهر نداشتم   خوب قدرشو میخوام بدونم خدا جونم   خدایا  برا رسیدن به هدفی که خودت خوب میدونی کمکم کن خدایا ۲۰ تیر    باید بشه   خدایا  خیلی چاکرتم اصلا خاک زیر پاتم   دوست دارممممممممم

تو این زمونه عشق نمیمونه

عاشقی و عشق چییه وفا کدومه؟

رفته محبت غم شده عادت

کجا رفیق کجایبی دوست کجایی همدم؟

گلی تو دنیاپیدا نمیشه گل رفته خار اومده بهار چی میشه؟؟؟

 { ولی من فرشته زندگیمو بالاخره پیدا میکنم  پیداش میکنم  خدا. یعنی اون الان کجاست؟؟  یعنی اسمش چییه؟؟ یعنی اون کییه؟؟؟؟؟  اره خدا فقط تو میدونی. خدا جونم مراقبش باش نذار مثل من این همه ناراحت باشه هرچی  غم و غصه داره رو بده به من و نذار  فرشته زندگیم  غصه بخوره باید همیشه خنده رو لباش باشه فقط خنده. مرسی خدا جونم  کاری نداری؟؟؟ خب خدا اگه کاری داشتی بهم بگو باشه؟؟ اگه جون هم خواستی دربست چاکرتیم      فعلا بای              پایان 

.وحید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 11:6  توسط وحید  | 

تذکر : این عکس هیچ ربطی به مطلب این اپ ندارد و فاقد ارزش قانونی میباشد

اول سلام                                                                              دوم خدا رو شکر میکنم که تو این مدت بهم کمک کرد تا بیشتر بهش نزدیک شم خدا جون شکرت خیلی دوست دارم خدااااااااا                   سلام به همه بالاخره بعد از یه مدت خیلی طولانی اومدم تا اپ کنم اومدم تا بنویسم چند ساعت بیشتر نیست که از سر جلسه امتحان اومدم و الان چند ساعته که تابستون 1387 برا من شروع شده تابستونی که خیلی وقته دارم انتظارشو میکشم و بالاخره اومد قبل از اینکه امتحانام شروع بشه به خودم میگفتم یعنی مطمئن بودم هیچ کدوم از درسامو پاس نمیکنم ولی الان فقط یه درسمو شک دارم که پاس میشه یا نه و بقیشو پاس کردم خیلی سخت بود اخه من هیچی نخونده بودم به خاطر همین مجبور بودم همه درسامو روز قبل از امتحان بخونم که برا هر درسم دقیقا یه روز وقت داشتم ولی تصمیم گرفتم بخونم و از امتحان اول شروع کردم و خوندم تا همین جوری امتحان دادم به هرشکلی بود { پرسیدن از استاد و اسون بودن امتحان و امداد غیبی یعنی همون تقلب خودمون } بالاخره یکی یکیشو پشت سر گذاشتم تا اخریش که امروز بود که دیشب مجبور بودم تا ساعت 3 بیدار باشم و بیدار موندم و ساعت 5 هم دوباره بیدار شدم و درس خوندم یعنی دیشب فقط 2 ساعت خوابیدم بیشتر امتحانام همین جوری شد و مجبور بودم شب امتحان تا صبح بخونم و میخوندم و خوب هم شد و خوب امتحان دادم ولی خداییش از ترم بعد از همون اول میخوام درس بخونم . حالا دیگه تعطیل شدم .                                           دیدم کسی در میزند . در را گشودم سوی او . دیدم غم است در میزند غم با همه غم بودنش هر شب به من سر میزند . ای دوستان بی وفا از غم بیاموزید وفا . غم با همه غم بودنش هر شب به من سر میزند.            اره هنوزم من و غم و تنهایی با هم رفیق هستیم و من هم دیگه دنبال دوست پیدا کردن نیستم اخه بهترین رفیق رو واسه خودم غم و تنهایی میدونم تنهایی بعضی وقت هم خوبه ولی هیچی مثل عشق نیست که من از دستش دادم و عاشق نیستم هیچکی حال منو نفهمید و نمیفهمه {خیلی دلم گرفته از خیلی ها پیر شدم پیر تو ای جوونی }                               وای فعلا که دارم از خستگی غش میکنم باید برم بخوابم و جبران نخوابیدن دیشبو بکنم سعی میکنم زود به زود اپ کنم .

خدایا شکرت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 14:32  توسط وحید  | 

 

سلام امروز از صبح تا الان که ساعت5:30 هست  نشستم پای این کامپیوتر و دارم همه کاری میکنم  دیگه خسته شدم اخه فکر کنم واسه یه مدتی نتونم بیام و اپ کنم اخه اره به خاطر این تعطیلی داداشام و همه دارن میان خونمون اونوقت دیگه من نمیتونم بیام اینجا و بنویسم البته مییام ولی  فقط میتونم نظرا رو چک کنم

امروز یه روز بد بود . امروز دلم خیلی گرفته بود نتونستم یه کلمه هم درس بخونم نمیدونم ولی دیگه نمیتونم اینجوری ادامه بدم نمیتونم بدون عشق زندگی کنم نمیتونم اینجوریخیلی سخته فقط دارم زجر میکشم

می خوام این چند روز رو حسابی فکر کنم  به همه چی به همه  به اینترنت به زندگی  اره خب یه توفیق اجبارییه 

امروز خیلی بد بود خیلی.  نه درس خوندم نه هیچ کاری کردم    نمیدونم این چند روزه چی بهم میگذره؟ نمیدونم شاد هستم یا ناراحت؟

راستشو بخواین نمیدونم چرا این روزا همش به گذشته فکر میکنم؟؟ نمیدونم چرا به  شیوا   چرا به  همکلاسیم؟  نمیدونم اینا فکرمو حسابی مشغول کردن؟؟  نمیدونم خدااااااااااااااااااا    وای بدجور ریختم به هم 

خیلی برام این روزا داره سخت میگذره  نمیدونم چی باید بنویسم   نمیدونم چی بگم؟؟؟  نمیدونم  نمیدونم نمیدونم   حسابی خسته شدم  به خاطر همین یه داستانو اپ کردم  بعدشم این رو گذاشتم

شاگردی از استادش پرسيد: عشق چست؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی!
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد:چه آوردی؟
و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم .
استاد گفت: عشق يعنی همين!

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد که :به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم.
استاد باز گفت: ازدواج هم يعنی همين!!

این روزا خیلی سخته خیلیییییییییییی

برام دعا کنید من میترسم من از اینده میترسم

من نمیخوام عاشق بشم ولی دارم زجر میکشم

من میخوام راحت زندگیمو کنم و به هیچکی کار نداشته باشم ولی نمیدونم چرا نمیتونم؟

نمیدونم چرا مثل دیوونه ها شدم؟؟؟  نمیدونم چرا به جای درس خوندن گریه میکنم؟؟؟

تنهایی  و زندگی بدون عشق  خیلی سخته خیلی به خدا

فقط اومدم بگم یه چندروزی نیستم ولی سعی میکنم تا همه رفتن بیرون خونه بیام و اگه نظر داشتم بخونم ولی امیدوارم بتونم درسامو بخونم  امیدوارم یه تصمیم واقعا درست بگیرم  ولی میترسم  میترسم میترسم   برام دعا کنید  حداقل همین الان سرتونو بکنید رو به اسمون به خدا بگید خدایا کمکش کن بگید خدایا یکی از بنده هات کمک میخواد  خواهش میکنم حداقل این کارو بکنید تا اشتباه نکنم

نمیدونم چی میشه؟؟؟                  فقط  خواهش میکنم این کارو بکنید       بای تا  دفه بعد که نمیدونم چه تصمیمی میگیرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 17:37  توسط وحید  | 

سلام اینم یه داستان.  بدجور حالم خرابهههههههههههههههه   امروز روز بدییه

خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد كه پسرش با يك هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي ميكند. كاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود.
او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث كنجكاوي بيشتر او مي شد. مسعود كه فكر مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم كه شما چه فكري مي كنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم كه من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم . "
حدود يك هفته بعد ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي كه مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فكر نمي كني كه او قندان را برداشته باشد ؟ " "خب، من شك دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد."
او در ايميل خود نوشت : مادر عزيزم، من نمي گم كه شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم كه شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است كه قندان از وقتي كه شما به تهران برگشتيد گم شده . " با عشق، مسعود
روز بعد ، مسعود يك ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود : پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضمن نمي گم كه تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است كه اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا كرده بود   .    با عشق مامان

 

خوش به حال همه اونایی که عشق دارن و با عشق زندگی میکنن قدر عشق رو بدونید دنیا دوروزه بچه ها  ولی کاشکی یکی اینو زودتر به من گفته بود کاشکی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 16:15  توسط وحید  | 

سلام میخوام امشب یه نامه برا خدا بنویسم که دارم بیشتر حسش میکنم تو این روزا و میخوامش

سلام خدا خوبی؟؟ نه نیومدم از دلتنگی و بدی بگم نیومدم مثل همیشه گریه کنم نیومدم بهت بگم منو به عشقم برسون چون عاشق نیستم نه خدا   اومدم بگم خیلی دوست دارم  خدا یادته وقتی کوچیک بودم چقدر خوش میگذشت؟ یادته همه بودن؟ یادته چقدر ناز میکردم چون فکر میکردم دوسم دارن؟ خدا این ۲ روزه که خونه نبودم و رفتم مسافرت فهمیدم دنیا چه خبره؟ تازه دنیا و مردمشو بیشتر شناختم وقتی یه اتوبوس وایمیسه واسه نماز میبینم فقط چند نفر نماز میخونن وقتی میبینم بعضی ادما  وای ولش کن نگم بهتره خودت خوب میدونی. خدایا شکرت که من جز اونا نیستم خداجونم حالا بیشتر قدر خودمو میدونم اره حالا خوب مید.ونم چه اراده ای دارم و چقدر بهت نزدیک شدم خدایا میدونی اگه امروز مطمئن نبودم پیشمی اونوقت اینقدر خوب نمیشد؟ 

خدا جونم حالا این حرف رو هم قبول کردم و بهش رسیدم خدایا حالا خوب فهمیدم معنی این حرف چییه و خوب فهمیدم واقعا درسته  خدا جونم ببخشم اگه نزدیک بود تو این دوروز کار بدی  یا اشتباهی کنم  ولی نجاتم دادی خدا جون. خدا جونم مرسی خیلی خوبی . میدونم کمکی که امروز بهم کردی جواب کارای دیروزمه ولی خیلی کمک بزرگی بود من فکرشم نمیکردم خدا اره تو ۱۰۰ برابر پاداش به من دادی  مرسی

راستی خدا میدونی چییه؟؟ دارم امتحانای میان ترمو میدم تازه  امتحانای ترمم هم از ۲۰ روز دیگه شروع میشه خودت خوب میدونی نخوندم خیلی و بلد نیستم ولی دیگه این ترم رو اگه خراب کنم خیلی بد میشه  خدا بهت قول میدم ترم بعد از همون اول شروع کنم درس خوندن و نذارم برا روزای اخر خدا جونم کمکم کن بتونم درسامو بخونم و این همه فکر نکنم نمیدونم چرا وقتی میخوام شروع کنم درس بخونم همه فکری مییاد تو سرم به جز درس؟؟ ولی خدا کمکم کن تا بتونم خدا همین جوری که تا حالا کمکم کردی بقیشم با خودت

گفتم به اون حرفه اطمینان پیدا کردم و بهش رسیدم و ایمان پیدا کردم میدونی اون چییه؟؟

ادم هر کار بد یا خوبی کنه نتیجشو تو همین دنیا خیلی زود میبینه

اره من این حرفو با تموم وجودم قبول دارم و میخوام همیشه خوب باشم  درسته که بدون عشق سخته ولی خدا حتما یه حکمتی داره مگه نه؟ حتما یه حکمتی داشته که بهم ابجی ندادی  حتما یه حکمتی داشته که یه رفیق خوب هم ندارم   خدا امشب اومدم بهت بگم خیلی دوست دارم و خیلی خوبی خدا منو ببخش اگه قبلا  بد بودم ولی  حالا خیلی خیلی تو خوبی مثل همیشه طوری که داری منو هم خوب میکنی  خدا جونم خیلی دوست دارمممممممممممممممممممممم       پایان.      وحید

سلام  بچه ها خوبید؟ میخوام از امروز یه چیز جدید رو تمرین کنم فکر کنم فهمیدید چییه نه؟ نمیدونم چرا ولی یه جورایی اعتماد به نفس پیدا کردم دارم غرورمو پیدا میکنم   اره بچه ها  میخوام نوشته توی عکس رو تمرین کنم  اره  به چشمات بیاموز هرکسی ارزش دیدن ندارد  { از این جمله خیلی خوسم اومده خیلیییییییییی}

راستی شما هم برام دعا کنید بتونم و  برام دعا کنید امتحانام خوب بشه چون برام خیلی مهمه این ترم

بازم خوبه که یه جایی هست تا من اینا رو بنویسم و خودمو خالی کنم  بچه دبرام دعا کنیدددددددددددددددد    فعلا بای

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 23:23  توسط وحید  | 

 

سلام دوباره اومدم بنویسم از یه چیز جالب خب بخونیدش تا بفهمید:

چند هفته پیش دوستم بهم گفت از یه نفر تو دانشگاه خوشش اومده اره اونم مثل من عاشق شده بود من دختره رو ندیدم ولی احتمالا بعدا میبینمش اخه اون دو ترم از من جلوتره یعنی از من و دوستم . خلاصه دوستم اینقدر تعریفش رو میکرد از خوبیهاش ازاینکه اون خیلی خوب و باحاله و اون یه دختر واقعا خوبه و .... میگفت مطمئنه که اون دختره دوسش داره تا اینکه چند وقت پیش حتی  دوستم از دختره پرسیده بود چندسالشه و بعدشم یه دفتر ازش گرفته بود و گفته بود چه روزی تو دانشگاه هستید تا دفترو واستون بیارم؟؟؟ اونم جوابش داده بود و خلاصه از این طریق اینجوری باهاش قرار گذاشت تا بتونه حرفشو بزنه  وقتی دوستم بهم گفت این کارو کرده حسابی از خودم بدم اومد که چقدر ترسو بودم که اونوقت نتونستم حرفمو به اون که .... بزنم و به خودم گفتم خیلی ترسوبودم { ابته مطمئنم حکمت خدا بود چون اگه من به اون دختره گفته بودم بدبخت میشدم اخه اون نامزد داشت دیگه بعدشم یه چیزایه دیگه هم بود } خلاصه بهش گفتم میخوای چیکار کنی گفت میخوام برم باهاش صحبت کنم و از این حرفا . بعد از چند روز که دیدمش گفتم چیکار کردی بله رو گرفتی؟؟ بهم گفت اون نیومده اون روز . خب دوستم یکم حالش گرفته بود  تا اینکه جلسه اخر کلاسشون با هم رسیده بود من اون روز کلاس نداشتم به خاطر همین نه دختره رو میدیدم نه میفهمیدم چه خبره؟ روز بعد از دوستم پرسیدم خب چی شد؟ گفت نتونستم بگم تا اومدم بگم یه جوری شدم و نتونستم  گفنم خب مگه دیگه میبینش؟ گفت اره اخر هفته امتحان داریم میبینمش . دوستم خیلی مطمئن بود دختره هم ازش خوشش اومده مثل من که اونوقت ...  روزی که اونا امتحان داشتن من عصر با دوستم کلاس داشتم  عصر اون روز دوستمو دیدم خیلی ناراحت بود خیلی خیلی . فهمیدم یه چیزی شده به خاطر همین در مورد اون هیچی نگفتم تا اینکه خودش بهم گفت امروز حالم خیلی گرفته شد گفتم  امتحانتو خراب کردی ؟؟ گفت نه بابا خیلیم اسون بود ولی     گفتم اهان اون ؟؟ گفت اره  گفتم خب چی شد؟ گفت حرف زدم باهاش یه حرفایی میزد خیلی قشنگ و اصلا اون دختره تو این فکرا نبوده{ اخه دوستم بهش پیشنهاد دوستی داده بود}  بهم نگفت بهش چی گفته؟ ولی خب میگفت خیلی دختر خوبی بود  و بعدش میگفت : من غلط کنم دیگه به یه دختر نگاه کنم و عاشق شوم اصلا همه دخترا .. { ببخشید مجبورم سانسورش کنم اخه دوستم حسابی از دخترا بدش اومده بود }  خلاصه اینقدر بدی از دخترا گفت و...  اونوقت بود که تازه فهمیدم اینکه میگن فاصله از عشق تانفرت یه تار مو هست یعنی چی؟؟ ولی من هیچ وقت از اون دختره که نگام میکرد متنفر نمیشم و از هیچ دختری متنفر نمیشم اخه دختر یعنی رحمت ولی کاشکی  دخترا بعضی وقت فقط به خودشون تنها فکر نمیکردن  تازه وقتی تو کلاس نشسته بودیم میگفت هیچی نمیفهمم نمیتونم بشینم سر کلاس بیا بریم خونه اغصابم خورده اونوقت بود که تازه به یاد چند ماه پیش خودم افتادم که اصلا از اول تا اخر کلاسا هیچی نمیفهمیدم و فقط به فکر اون دختره بودم  اونوقت تازه دوستم یه جلشه نفهمیده بود ولی من هیچ جلسه ای رو حواسم به درس نبود  . اره اینم عاشقی دوستم  امان از دست این دخترا که بعضی وقت میتونن یه پسر رو اندازه یه دنیا شاد و بعضی وقت اونو از زندگی متنفر کنن   دوستم دیروز بهم میگفت دیگه از زندگی کردن بدم مییاد  باهاش خیلی حرف زدم  تا بفهمه این دنیا یعنی نامردی و بس .

خب حالا بریم سراغ یه ماجرای دیگه نه ولش کن  بعدا بهتون میگم میخواستم از روز اخر ازمایشگاه و کلاسمون بگم یه اتفاقای جالب افتاد من و اون دختره که یه زمانی عاشقش بودم و نامزد داره حسابی بحث کردیم اونم سر چی؟؟؟ سر این که  دخترا اینجورین و پسرا اینجوری و خلاصه خیلی با هم حرف زدیم  و البته اصلشم دوستم شروع کرد که به یه دختر دیگه گفت همه دخترا رو باید کشت و.... اخه اعصابش خورد بود دیگه . بعدش اونم با من شروع کرد بحث کردن خلاصه  این جلسه اخرییه انگار جنگ دخترا و پسرا بود حسابی من و دوستم  با اونو دوستش بحث کردیم  اصلا همشو بعدا بهتو.ن میگم و براتون مینویسم   فعلا دیرم شده  فقط خواهش میکنم برام دعا کنید   فقط دعا   خدایا شکرت

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 18:32  توسط وحید  | 

 

سلام به عشق

سلام

سلام به زندگی جدید من

سلام به  زیبایی این دنیای فریبنده که یه دختر با نگاه فریبندش منو ۸ ماه نابود کرد

خیلی وقته نیومدم و ننوشتم نه؟؟  خب بذارین براتون بگم چی شد و چه خبره؟؟؟

اره بدجور احساس تنهایی و بی کسی و به درد نخور بودن میکردم دیگه خسته شده بودم از همه از دنیا از حتی خدا  راستشو بخواین حتی به خودکشی هم فکر کرده بودم تو این ۸ ماه ولی منی که جرئت حرف زدن با یه دخترو نداشتم اونوقت چطوری میخواستم خودکشی کنم خودمم نمیدونم؟؟؟

یه شب از دانشگاه اومدم اره یه یکشنبه بود حسابی دلم پر بود و خسته و تنها  اون شب هیچکی خونمون نبود منم افتاده بودم یه گوشه خونه تنهای تنها  دلم گرفته بود  یه دفه دیدم دارن اذون میگن بلند شدم و رفتم وضو گرفتم تا نمازمو بخونم و بعدشم بیام بشینم پای کامپیوتر  داشتم نماز میخوندم وسطش گریم گرفت و بغضم ترکید حسابی گریه کردم  تا نمازم تموم شد بین دوتا نماز بود که حسابی گریه کردم واسه خودم و تنهایی و اون بلاهایی که تو این ۸ ماه سرم اومده و داره میاد از خدا شکایت کردم و از همه چی باهاش حرف زدم از تنهایی و درس  و مهمتر از همه اینکه دیگه نمیتونستم ادامه بدم حسابی گریه کردم و با خدا حرف زدم از اون دختره گفتم از اینکه منو با نگاش فریب داد از تنهاییم گفتم ولی بعد نیم ساعت خالی شدم نمیدونم چی شد اما یه حسی بهم دست داد انگار ازاد شده بودم یه دفه توبه کردم اره من توبه کردم به خدا گفتم ببخشم به خاطر این همه بدی که تو این ۸ ماهه بهت کردم این همه شکایت و این همه بد بودنمو ببخش این همه ناشکریمو ببخش اره درسته که نمازم ترک نشد ولی  خدا رو فراموش کرده بودم و دیگه با شوق نماز نمیخوندم شاید برام شده بودیه اجبار  ولی  اونشب توبه کردم و از خدا خواستم منو ببخشه و حسابی گریه کردم و همه چی بهش گفتم  و بعدش نماز دومم خوندم  و تموم که شد دیدم اره یه ساعته که داشتم نماز میخوندم منی که میخواستم ۵ دقیقه ای نماز بخونم و برم پای کامپیوتر نمازم یه ساعت طول کشید ولی حسابی سبک شدم دیگه اون حسو نداشتم اره دیگه احساس تنهایی نمیکنم 

درسته که بعضی وقتا دلم گرفته و میگیره ولی دیگه عادت کردم  اره من همیشه تنها بودم و میمونم فعلا هم نه عاشقم نه معشوق و نه اصلا نه ادمم  { وحید گریه نکن باهات شوخی کردم}

اره فعلا که عاشق نیستم { گرچه بعضیها بهم گفتن که تو نمیتونی عاشق نشی اره میدونم درسته من یه کسی رو میخوام تنهاییمو پر کنه  و باهاش بخندم و با هم گریه کنیم و همیشه با من باشه ولی  باید صبر کنم  خیلی سخته ولی باشه صبر میکنم ببینم چی میشه ؟ ولی اگه یه روزی  یه نفر دوسم داشت  اونوقته که اگه واقعا بهم ارامش بده و بدونم دوسم داره  حتی واسش جون میدم  اره  حالا دیگه من خوب قدر یه نفر رو که رفیق باشه یا عشق واقعی باشه رو میدونم  اخه هیچ وقت هیچ کدومشو نداشتم و ندارم }

حالا دیگه از صبح تا ظهر درس میخونم و عصر هم یا میرم بیرون یا ورزش یا تلوزیون یا... بالاخره یه جوری خودمو سرگرم میکنم تا تنهایی رو کمتر حسش کنم  ولی اینو هیچ وقت یادم نمیره من یه تنهام  اره یه تنهای واقعییم ولی خدا داره کمکم میکنه من یه ارامش عجیبی رو حس میکنم از اون شب تا حالا همش از خداست دیگه خوب قدرشو میدونم 

میدونید چییه ؟؟ باید بسوزم و بسازم  ولی فعلا حالم خوبه خوبه  من شادم  دیگه اون ترانه های غمناک رو گوش نمیدم و  شاد گوش می دم ابته نه همیشه و بعضی وقتا هم دلم میگیره ولی  من  دیگه نمیخوام تنهایی رو حسش کنم من هیچ وقت نه رفیق نه خواهر نه عشق واقعی داشتم  نمیدونم چرا ولی یه روزی  همشو از خدا میپیرسم؟؟؟  فقط اینو میدونم که حالا روزی ۱۰۰۰ بار خدا رو شکر میکنم به خاطر اینی که هستم  به خاطر اینکه نجاتم داد

بچه ها از همتون ممنونم من خوبه خوب شدم اره درسته فریب یه نگاه رو خوردم ولی دیگه نمیخورم اگر چه مطمئن نیستم جون خیلی زود وابسته میشم  ولی ممنونم از همتون که با منید  شاید یکی از دلخوشی های  من این وبه که همه چیزمو اینجا مینویسم  بازم ازتون ممنونم  بازم برام بنویسید 

خدایا تو خیلی خوبی  و خیلی باحالی کمکم کن یه روزی بتونم درست ایندمو انتخاب کنم چون خیلی خوب میخوام قدرشو بدونم  اخه خیلی خوب میدونم تنهایی و اینکه دل یه نفر بشکنه یعنی چی؟؟ اخه تو این هفته  نزدیک بود دل چند نفر بشکنه و لی من یه کارایی کردم که نشکست و شاد شدن به خاطر همین از خودم خوشم اومد { میدونید چقدر سخته یه ادم از خودش خوشش بیاد؟؟  }  من  میخوام غرورمو برگردونم    من یه ادم جدید شدم که خوب معنی تنهایی رو میفهمه

خدایا شکرت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 16:59  توسط وحید  |